خب

من حوصله ام از زندگی سر  رفته یا چه می دانم، شاید زندگی حوصله اش از من سر رفته، به هر حال خیلی مسخره که آدم یک گوشه به انتظار مرگ بنشیند بی آنکه خودش جرئت داشته باشد آن را انتخاب کند. می روم "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" را از قفسه برمی دارم و طاق باز روی تخت شروع می کنم به خواندنش.

همه چیز خیلی مسخره است. زندگی تلخ تر ار آن است که فکرش می کردم. حتی احمقانه تر از آن. این طعم تلخی که توی دهانم پیچیده، زندگی است. خود ِ زندگی است.

من از همه متنفرم. و از خودم بیشتر از همه. از بس که به بن بست خورده ام سرم درد گرفته، چشم هایم قرمز شده  همه ی قصه هایم را به باد داده ام. زمستان است اما سرد نیست. من سردم است اما نه به خاطر زمستان. خسته ام. خسته.

کاش بزرگترین مشکلم نمره های کم کارنامه ام بود، کاش بزرگترین غمم سرکوفت های پایان ناپذیر معلم هایم بود. کاش . . .   

از خدا متنفر می شوم. متنفر می شوم که مرا این قدر تنها خلق کرده، من می دانم که وقتی می افتم زمین، وقتی پایم زخم می شود، اگر کسی نباشد که داد نزند سرم "چرا مواظب نبودی" کسی هم نیست بلندم کند، کسی نیست دستم را بگیرد و توی گوشم حرفهای قشنگ قشنگ یزند. خودم باید دست هایم را روی خاک و سنگها بمالم و بلند شوم. خوم باید دوباره لنگان لنگان راه بیفتم. کسی نیست کسی نیست کسی نیست.

"کارولاین" یا شاید هم "کرالاین"، خب؟ آن قسمتش هست که با گربه هه می روند جایی که سفید ِ سفید است. که هیچ چیز نیست، درخت نیست آدم نیست موش نیست. کاش آنجایی هم بود. من می رفتم آنجا.

 

پ.ن/ بلند شده بودم دین و زندگی بخوانم مثلا. جایش آمدم اینجا خزعبلات بنویسم. ولش کن اصلا. حوصله ندارم.

پ.ن/ معدلم با توجه به اینکه ترم قبل یک چیزی توی مایه های هیچ درس خوانده بودم خیلی خوب شده ها. باور کن. اینو دارم جدی میگم. من به خودم افتخار می کنم. آره خب!

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


کابوس

شاید باورتان نشود اما این چند روزه یک لحظه هم چشم بر هم نگذاشته ام. می ترسم خواب ببینم. خواب که نه، کابوس ببینم. کابوس کارنامه ام را.

هی دختر خیال می کردی یک روزی این قدر از فکر کارنامه ات به وحشت بیفتی. که بدنت سرد شود و ترجیح بدهی صبح ها پتو روی سرت بکشی و اصلا بیدارنشوی.

نه که فکرش را نمی کردم. همیشه کارنامه برایم چیزی بوده مثل یک دیوار. یادم نمی آید هیچ وقت حتی موقع گرفتن کارنامه ام دستم بلرزد. که قلبم بزند. نه نه. هیچ وقت. اما حالا . . . از فکرش آب دهانم خشک می شود. می توانم فردا را تصور کنم، زنگ هندسه کارنامه ها را می آورند. الناز فریاد می زند واااای . . . مینا چند لحظه ساکت می شود و بغل دستی خرخوان سعی می کند بی تفاوت باشد اما من می دانم که قند دارد توی دلش آب می شود. می دانم خانم الف عین که موجود خبیثی است و خود شیطان هم از دیدنش تب و لرز می گیرد ،لبخند بر لب، نگاه نگاه های هراسان بچه ها می کند. اولش احتمالا کارنامه ها را می گذارد روی میز و با همان اخم چندشناک ساختگی اش می گوید "کارنامه ها را زنگ که خورد پخش کنید" و طناز اگر سر شوق باشد از آن ته کلاس می گوید: نه خانم تا آن موقع ما زنده نمی مانیم.

بعد هم احتمالا این زهرا یا آن زهرا پا می شوند و کارنامه ها را با اخم پخش می کنند. دست های سرد شده و نگاه های غمگین و . . . و انتظار. این انتظار لعنتی. . .نه. از اینجا به بعدش را نمی توانم تصور کنم. یعنی درست همان موقعی که کارنامه ام را به دستم می دهند. احتمالا به خاطر غرورم هم که شده جلوی خانم الف عین هیچ واکنشی نشان نمی دهم. اما در دلم . . . خدا می داند که چه خبر خواهد بود.

 

بعد ترش نوشت: از خلیت های دو خواهر خل:

خواهر کوچولو که رسما امور مدیریتی اتاق ِهمیشه ی به هم ریخته ی ما را بر عهده دارد تصمیم گرفته کیف ها را بگذارد طبقه ی دوم ِکمد دیواری اتاقمان. من سخت مشغول حل کردن مسئله های مغناطیس و سیم های راست و دراز حامل جریانم که خواهر کوچولو ناگهان از روی تختش فریاد می زند: از این به بعد کیف ها می گذاریم طبقه ی دوم. با جدیت می گویم: طبقه ی دوم؟ آسانسور که ندارد پایم درد می گیرد تا آنجا بیایم. خواهر کوچولو: چرا آسانسور دارد ولی با سرعت نور کار می کند. همین که درش را باز کنی می رسی طبقه ی دوم.

از اثرات کارنامه ی فرداست.و آخر مال او را هم فردا می دهند.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


صدا کن مرا

قول می دهم بالاخره یک روز کتابخانه ی مدرسه مان را آتش بزنم. می دانید مدرسه ی ما زیادی دور است. زیادی سرد است. انگار که آخر دنیا باشد.بچه ها می گویند "وسط بیابان". فکر می کنم با آتش کتابخانه کمی گرم خواهیم شد.

یک کتاب ار کتابخانه گرفته ام، چرت! یعنی چرت ها! مثلا فکر کن یه صفحه تمام نوشته: " دختر گفت . . . وزیر گفت . . . دختر گفت . . . وزیر گفت . . ."

موهایم را کوتاه کردم. ملوس را بردند دامپزشکی( آدم بزرگ ها این طور می گویند. میدانید که به حرف های آدم بزرگ ها هیچ وقت نمی شود اعتماد کرد، حتی در هفده سالگی) کامپیوتر سوخت. بابا و عمو بازش کردند. مامان داخل فن کامپیوتر را جارو کشید. بابا پاوِرش را درآورد و با عمو بررسی اش کردند. بعد از کلی بحث و خازن و الکتریسیته ی ساکن و القای الکترومغناطیسی(!) کامپیوتر را دوباره سرهم کردیم و عرق هامان را پاک کردیم و منتظر ماندیم. منتظر ماندیم و کامپیوتر روشن شد و هنوز "آهی از سر آسودگی" مان را کامل نکشیده بودیم که کامپیوتر عزیز  با صدای تق ِ مودبانه ای خاموش شدند. 

حوصله ی هیچ چیز را ندارم. مامان وقتی ردپای گریه هام را می بیند فقط می گوید:"فکر کنم افسردگی گرفته ای" همین. پوففففف حوصله ندارم اصلا.

آقا ما تازه شورع کردیم از مایکل جکسون خوشمان بیاید زدن تیتر همه ی روزنامه ها که" مایکل جکسون مرد" ناطور دشت را هنوز تمام نکرده بودیم که گفتند: "جی دی سالینجر مرد" آقا ما دیگه هیچ کسیو دوست نداریم.  یعنی که دایره دوست داشتنمان از همون چیزی هم که بوده محدودتر شده. باور کن.

آرزو دارم یک روز پولدارترین آدم روی زمین بشوم. یک روز که دیگر مجبور نباشم غرغرهای مامان و چشم غره هایش به قیمت کتابها و و اخم های بابا که مگر من روی گنج خوابیده ام  را تحمل کنم. آرزو دارم یک چمدان پر از پول داشته باشم تا دیگر وقتی که ارتفاع کتابها روی دستهایم زیاد می شود و من میان راهروهای کتاب فروشی ها تلو تلو می خورم، قلبم گروپ گروپ نزند.  کاش بشود. کلی پولدار بشوم و همه ی کتابهای خوب دنیا را بخرم.

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


برگشته شده خواهیم بود

آفتاب نمی خواهم

که بر غمگین ترین لحظه هایم بتابد

کمی باران کافیست

اشک هایم را خیس کند

پ.ن/ من یه مدتی نبودم. فهمیدین که خنثی هوم خنثی

پ.ن/ بارون میومد. کلی خوب بود.

پ.ن/ مهم نیست چرا نبودم. مهم اینست که حالا هستم.(جدا مهم هست؟)

 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


غم

من دلم کمی کلاغ خواست فقط

کمی تور ببافم

با "یاشار" برویم جایی که پشت کوه ها باشد

جایی که کلاغ باشد

کاش پاک کن بزرگی بود

آدم های کوچک را پاک می کرد

مرا پاک می کرد

حداقل اشکهایم را پاک می کرد

حالا که دستی نیست

انگشتی نیست

خدا را شکر حیاط مدرسه زیادی بزرگ است

برای قدم های بینهایت من

برای غم هایم که توی هیچ کوله پشتی جا نمی شوند

و سیم خاردارهای مدرسه به من دهن کجی می کنند

خدا را شکر گوشه ی دنج مدرسه زیادی دنج است

برای اشک هایی که فقط می خواستند کمی بریزند

و کلاغ ها خوب است که حرف های بزرگ بزرگ بلد نیستند

فقط نگاه می کنند   

آه هم نمی کشند

کاش غم هایم را می ریختم برای کلاغ ها

جای ِ چیپس بخورند

غم هایم راحت پایین می روند

توی گلو گیر نمی کنند

سرطان هم ندارند مثل چیپس

دلم خواست کمی از آجرهای مدرسه بالا بروم

سیم های خاردار نگاهم کردند

ترسیدم تنهایی ام را زخمی کنند

از شانه هایش خون بچکد

پایین آمدم

و فهمیدم هیچ کس را دوست ندارم

پاک کنی نبود آدم ها را پاک کنم

جایش مدادی برداشتم

کلی لبخند نقاشی کردم برای خودم

حتی کلی قهقهه

_ نقاش ماهری نیستم

غم آدم را ماهر می کند _

آدم ها نفهمیدند

حتی پاک کنی نبود

خنده های بی مزه ام را پاک کنم . . .  

 

 

 

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


بیست و شش دی

من سر از کار بچه های کلاسمان در نمی آورم. جدا در نمی آورم. این همه درس خواندن به درد کجای آدم می خورد؟ آخرش که چی؟ من که حوصله ندارم این همه درس بخوانم. هاااااا( خمیازه بود مثلا) من اصلا دلم می خواهد همه ی کتابهایم را بردارم و پشت به کنکور بدوم. بدوم بدوم و وسط راه هم برگردم و زبان درازی کنم بهش. به همه ی درس ها و همه ی آنهایی که کلی درس می خوانند هم زبان درازی کنم. اصلا دلم می خواهد گوش شان را بکشم. گوش همه ی کنکورها و کتاب تست های دنیا را بکشم. من حوصله ی این زندگی پر از دردسر را ندارم. "چقدر خواندی" و "چند درصد زدی" خدا می داند که چقدر دوستشان ندارم. کاش می توانستم گوشه ای بنشینم و فقط کتاب بخواهم هی. به خدا کاری هم با این دنیا ندارم . . .

امروز صبح آقای شین را دیدم( حیف شین. شین جزو حروف مورد علاقه ی من است پس از این به بعد آقای "متعفن" می خوانیمش). بله آقای شین ببخشید آقای متعفن را دیدم وفکر کنید! جواب سلامم را نداد! دلم به حال آن دو تا پسرهایش می سوزد که دارند زیر دست همچین آدم نفرت انگیزی بزرگ می شوند. واقعا دنیا چه قدر از این آدم های نفرت انگیز دارد؟ شرط می بندم خیلی. سکوت عذاب آوری بود. توی پارکینگ من بودم و آقای متعفن بود و دوتا پسرهاش. می خواستم جوری از آن سکوت عذاب آور و آقای نفرت انگیز فرار کنم که سرویسم آمد. اولین بار بود که از دیدن آقای راننده سرویس این همه خوشحال می شدم. سریع رفتم پریدم توی سرویس و در را هم محکم بستم.

امتحان ها هم بالاخره تمام شدند. که خب این یک دروغ محض است. کامپیوتر و تاریخ مانده و این دوتا کتاب می توانند آدم را به عمق فنا بکشانند. امروز عصر بعد از امتحان هندسه به طرز عجیبی از فکر اینکه از فردا دوباره به مدرسه می رویم شاد شدم. جدی شاد شدم و حتی حس کردم دلم برای بعضی معلم هایم تنگ شده است.(مطمئناً نه فیزیک) امتحان هندسه؟ خب انتظاری بیش از این هم از خودم نداشتم. فقط حیف شد که نتوانستم برگردم و یک دور دیگر بخوانمش. حالا حتی نمی دانم سوال هایی را هم که بلد بودم درست نوشته ام یا نه.

ارادتمند همیشگی شما؛

جودییییی ابوت!

  
نویسنده : دختر دریا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
تگ ها :